نویسنده : dadashineet
تاریخ : سه‌شنبه 06 آبان 1393
نظرات 0

شش ماهی بودمی رفت جبهه. من منتظر ماندم تاامتحان ها تمام شود وتابستان هم راهش بروم.

بعضی حرف هایش را نمی فهمیدم. می گفت:((خمپاره هاهم چشم دارند.))

نشسته بودیم وسط محوطه داشتیم قرآن می خواندیم. صدای سوت خمپاره ای آمد. هردو خوابیدیم زمین.

گردوخاک هاخوابید,من بلند شدم ,اما او نه.

تازه فهمیدم خمپاره ها هم چشم دارند.

اسمان مال انهاست


تعداد بازدید از این مطلب: 1174
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم لحظات خوشی را به سر ببرید


عضو شوید



فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران