نویسنده : dadashineet
تاریخ : دوشنبه 19 آبان 1393
نظرات 0

علی:خانومت و دختر کوچولوت چطورن؟


دانیال: خوبن. اتفاقا معصومه و پارمیدا هم خیلی دوست دارن تو رو ببینن.


علی:آره منم همینطور. آخ که اگه من اون پارمیدای خوشگل و نازتو ببینم، می نشونمش توی بغلم و یه دل سیر ماچش می کنم و حسابی اون چشمای قشنگشو می بوسم.


وای که چه موهای لختی داره پارمیدا.


آدم دوست داره دستشو بکنه لای موهاش. با اینکه فقط


عکسشو دیدما، ولی عاشقش شدم. وای که این پارمیدا


چقدر ناز و خوردنیه! باور کن ببینمش اصن نمی ذارم


از توی بغلم *****ون ...


دانیال: ببین ادامه نده. پارمیدا اسم زنمه! اسم دخترم معصومه ست!


تعداد بازدید از این مطلب: 1668
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم لحظات خوشی را به سر ببرید


عضو شوید



فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران