نویسنده : dadashineet
تاریخ : چهارشنبه 07 آبان 1393
نظرات 0

زززينگ: دختربچه گوشی رو بر میداره
سلام . بله؟
سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
دختر:نمیشه!
مرد:چرا؟
دختر:چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!
سکوت
مرد:بابایی ما که عمو حسن نداریم!
دختر:چراداریم. الآن پیش مامانه.
مرد:ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
دختر:چشم بابا
چند دقیقه بعد
بابا جون گفتم.
خوب چی شد؟
هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه !!؟
خوب عمو حسن چی؟
دختر:عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونطور خوابیده!
مرد:استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم مگه شماره ****8875 نیست؟
دختر:نه!
مرد:ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم


تعداد بازدید از این مطلب: 2338
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم لحظات خوشی را به سر ببرید


عضو شوید



فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران